تبلیغات
عیوق - والسابقون

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

دوشنبه 27 آبان 1392-05:40 ب.ظ



دوباره  نگاهی به حیاط کردیم.سایه ای از دیوار بالا می آمد.گفتم: "حتماً خودشه."

چند روز بود که شوهرم نتوانست مدرسه را نظافت کند.

کمرش درد میکرد.

مدیر چند بار جلوی دانش آموزان،شوهرم را تحقیر کرده بود .

تهدید کرده بود که اخراج مان می کند.

اثاثیه مان را می ریزد بیرون.

فکر کردیم شب را بیدار بمانیم و ببینیم کار کیست؟

نزدیک صبح بود که سایه ای از دیوار بالا آمده بود و حیاط را جارو می زد.

باشوهرم رفتیم توی حیاط.

دانش آموز کوچک اندامی بود که چهره اش آشنا به نظر می رسید وقتی ما را دید ،سرش را زیر انداخت و سلام کرد.

گفتیم: "اسمت چیه؟"

جواب داد: "عباس بابایی"

گفتم: "پدر و مادرت ناراحت می شوند اگر بفهمند که به جای درس خواندن ،مدرسه را جارو می کنی "

گفت: "من به شما کمک میکنم ،خدا هم در خواندن درسهایم به من کمک خواهد کرد ."





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 27 آبان 1392 06:13 ب.ظ


feet complaints
شنبه 18 شهریور 1396 04:18 ب.ظ
I am regular reader, how are you everybody? This paragraph posted
at this web site is really pleasant.
clarindagrieve.jimdo.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:29 ب.ظ
Wow, this piece of writing is fastidious, my younger sister is analyzing these things, thus I am going to convey her.
http://sheilahcrosbie.hatenablog.com
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 07:08 ق.ظ
You can certainly see your skills within the paintings you write.

The world hopes for more passionate writers
such as you who aren't afraid to say how they believe.
All the time follow your heart.
BHW
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 09:37 ق.ظ
I’m not that much of a online reader to be honest but your sites really nice, keep it up!

I'll go ahead and bookmark your website to come back in the future.
Cheers
سوخته
سه شنبه 20 اسفند 1392 01:13 ب.ظ
متن وصیت نامه ی شهید بابایی هم نکات جالبی داره حتما مطالعه کن و بعد تو وبلاگت کارش کن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر